تبليغاتX
فصل مشترک

فصل مشترک

235

میدونین چی شد
همه چی از ۲ یا ۳ شب پیش شروع شد
وقتی من اون ۲ تا پست مسخره ۲۳۳ و ۲۳۴ رو نوشتم
امروز در حالیکه کلی سر دوستم که ۱۱:۳۰ بهم زنگ زده بود غر زدم تا حالا خوابم نبره
خدا لعنتش نکنه که بی خوابم کرد
ساعت ۱۰ داشتم میمردم از خستگیا!!!!!!!!!!!
نشستم چند تا فیلم  mbc pershia رو دیدم و وقتی یه فیلم بی سر و ته چندش آور گزاشت چند تا فیلم سکسی نگاه کردم حتی امشب بعد از مدتی عجیب هوس سکس کردم اما الان دارم آهنگ مورد علاقمو گوش میکنم و گفتم بهتره آخرین تصمیمم رو اینجا بنویسم

صدور یک ۱۰ فرمان مقدس

یک ۱۰ فرمان جادویی

میخوام بشینم الان بنویسمش

البته تو وبم نمیزارمش تا کسایی که منو میشناسن نتونن بعدآ خرمو بگیرن که:آهای بابک مقدس چرا به ده فرمان جادوییت عمل نمیکنی

اما مینویسمش و تا تمومش نکنم نمیخوابم
شب خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 4:43  توسط من  | 

234

باید بیشتر بیام بنویسم

این جوری خیلی بهتره

لا اقل خودمو تو روزمرگی گم نمیکنم

مطمینآ اگه بخوام وقتشم پیدا میشه

شاید سورپرایزتون کردم

میخوام راجب تفکراتم بنویسم نه احساساتم

میخوام تفکراتمو و نقشه هامو برای نفوذ تو اطرافیان و زندگی بنویسم

قول بدین

۱- نگین عجب موزماری!!!!!!!!!!!!!!

۲- راهنماییم کنین تا افکار اشتباهمو بزارم کنار و خودمو پیدا کنم

مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:44  توسط من  | 

233

دلم خیلی گرفته

از این زندگی

از این مردم

از این فامیل

از این همه ادعا

دلم امروز بد جور شیکست

میخوام دیگه نباشم

دیگه نبینم

دیگه..............

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:26  توسط من  | 

232 عطر نان طعم شراب

این مغز من هنگه هنگه

امروز داشتم توی محله ارمنیای تهران میگشتم

رفته بودم قهوه بگیرم
یکهویی سر جام میخکوب شدم
یه بوی خاص یه بوی ویژه

بوی عطر نون مسخم کرد

میدونین چیه
نون حکایتش با همه خوردنیای دیگه فرق میکنه

اگه شما عاشق پیتزا باشین و بغل مغازتون یه پیتزا فروشی باز شه بهد یه هفته حتی بوش هم حالتون رو بهم میزنه
اگه عاشق کباب باشین و یه کبابی باز کنین بعد یه ماه حتی دوست ندارین کسی جلوتون اسمشو بیاره
اما نون نقلش جداست

نون غذاییه که آدم هیچوقت از خوردنش سیر نمیشه
شما اگه ۲ روز یه جور غذا داشته باشین دلتون رو میزنه اما اگه هر روزم نون بخورین که میخورین هیچوقت مزش براتون تکراری نمیشه

پدرم داره میگه وقت خوابته

فردامیام این پستو تمومش میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:31  توسط من  | 

231

من مشتاق تو هستم و دیگران مشتاق من

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:51  توسط من  | 

230

بیقرار عزیز

صفحه وبت بسته شده بود

اگر تو کامنتت یا کامنت بعدیت آدرس وبتو میزاشتی یا بزاری خوشحال میشم این کارو بکنم

سمیه خانوم

وقتی مرد عاقل به ماه اشاره میکنه مرد احمق نوک انگشت اونو نگاه میکنه

ضرب المثل چینی

تا توی موقعیت نباشی نباید در مورد کسی قضاووت کنی به نظر من وقتی تو موقعیت هم باشی نباید این کارو کنی

مگه نه اینکه هر کس گذشته و تجربیات خودش رو داره

برای بار هزارم

آدرس وبتون رو تو کامنتاتون بزارین من نه به کسی توهین میکنم و نه کامنتی رو پاک میکنم

شاید حرفی برای گفتن داشته باشم

آدرس وبتون رو بزارین

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط من  | 

229 دام

آی لجم میگیره

دلم میخواد داد بزنم و بلند بگم........... من گوشام دراز نیست

خر نیستم

میفهمم چه چیزی تو کله ات میگذره

اما کور خوندی

برو این دام بر مرغ دگر نه

اگر بهار بیاید ترانه ها خواهم خواند

                              ترانه های خوشی عاشقانه خواهم خواند

http://www.nww.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:27  توسط من  | 

228

خدا وندا..........!

اگر روزي بشر گردي

زحال بندگانت با خبر گردي

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

از اينجا از آنجا بودنت !


خداوندا............!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي............!؟ نمي گويي؟

خداوندا.........................

اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده ودل خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي............ نمي گويي؟


خدا وندا..............

اگر در ظهرگرماگير تابستان

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را کفر مي گويي........؟ نمي گويي؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را........!

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد.....

نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد.......

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد............

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و چرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است...........

خدا پوچ است.....

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي.......... !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا..........

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا................

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را......

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس...قولت!

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:23  توسط من  | 

227

خشکاندند کشتگاه مارا انسانهای پست بی باران

http://www.akharin-sarbaz.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:17  توسط من  | 

226

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط من  | 

225

اگر شما به (+)خیره شوید و نگاه کنید نقطه ای در حال گردش به رنگ سبز می آید.

حالا با تمرکز مدتی به (+) نگاه کنید.خواهید دید نقطه های صورتی اطراف حذف خواهند شد

و فقط نقطه های سبز دیده خواهند شد!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:3  توسط من  | 

224

دارم به روزی که مادرم مرد فکر میکنم

۲۲/۱/۸۵

صبح بود و من خواب بودم

تلفن زنگ زد

با بی حوصلگی بلند شدم و جواب دادم

یکی از پشت خط گفت: منزل آقای تهرانچی

گفتم اینجا منزل آقای مجیدیه تهرانچی مادرمه بفرمایید

گفت از بیمارستان لبافی نژاد تماس میگیره و ما باید زودتر بریم اونجا و شناسنامه مادرمم ببریم

من احمق به همه چیز فکر کردم بجز اونی که باید فکر میکردم

گفتم شاید شناسنامه رو برای یه کار اداری یا یه جور دارو خاص میخواد برای بیمه

گفتم چرا شناسنامه

چند لحظه مکث کرد و گفت

آخه مادرتون مرده

اونروز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم

لباس سیاهمو پوشیدم و بهار و بیدار کردم تا بریم بیمارستان

پدرم دیالیز بود

بهار تازه ۲-۳ ساعت بود از پیش مامان اومده بود

سرم داد زد لباس سیاتو نپوش از در رفتیم بیرون

مثل اینکه بدون اینکه من چیزی بگم خودش فهمید

تو تاکسی از آقایی که روزنامه دستش بود پرسیدم که امروز چندمه که بدونم مادرم چه روزی مرده

جلد روزنامه همشهریو که بالاش قرمز بود نگاه کرد و گفت ۲ شنبه ۲۲وم...........

چیزی که میخوام بگم اینه که من اونروز تا توی بیمارستان که بهار ماجرا رو از زبون پرستار شنید و زد زیر گریه گریه نکردم

حتی وقتی خبرو شنیدم ناراحتم نشدم

گاهی فکر میکنم که شاید من توی شوک بودم         اما نبودم

حتی الان میبینم من از سر ترحم یا دلتنگی برای مادرم گریه میکنم

ما هیچوقت یه خونواده نرمال نبودیم و منم متمایز از بقیه

گاهی میشینم فکر میکنم میبینم من بعد از مرگ اون شادتر و خوشبخت تر شدم

یاد اون داستان جبران خلیل جبران میافتم که نقل یه مادر و دختری بود که تو خواب راه میرفتن

یه روز تو خواب به هم میرسن مادر به دختر میگه من تمام جونیم و زندگیم رو به پای تو ریختم و تو زندگی منو نابود کردی من ازت متنفرم و دختر میگه سایه تو تو کل زندگی من افتاده و نمیزاری من کاریو که میخوام بکنم و هی به من دستور میدی من ازت متنفرم

یکهو هر دو بیدار میشن و همدیگرو میبینن و مادر میگه آه دختر خوبم تو اینجایی خوشحالم که میبینمت و دختر میگه آه مادر تو اینجایی دوست دارم

حکایت دوست داشتن ما آدما هم تو زندگی گاهی اینه

دوست داشتن برای منافع شخصی عاشق شدن از سر خودخواهی

خوب بودن فقط یه توهمه

ما خوبیم چون یا نمیتونیم بد باشیم یا خوب بودن منافع مارو تامین میکنه

بعد اینقدر این بازیو تکرار میکنیم تا اینکه یه روز یادمون میره چرا خوب یا بد بودیم و اونروز فقط دیگه زنده بودنو بازی میکنیم

امروز صبح بعد از یک هفته سخت وقتی که صابون یه جمعه آروم و خوب رو به دلم زده بودم با پدرم دعوام شد

ریده شد تو کل جمعم اینقدر حالم بد شد که از صبح تا حالاخوابم

دارم فکر میکنم شبا دیرتر بیام خونه و بیشتر کار کنم تا کمتر ببینمش

شاید اگه جمعه ها هم کار کنم بهتر باشه

شایدم دارم به این فکر میکنم که من الان خوشبخت ترم یا بعد از مرگ پدرم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:26  توسط من  | 

223

میدونین

این فقط یه فلش بک به گذشته منه

شایدم یه یادآوری یا ...

 

 

دوباره میام و این پستو کامل میکنم

الان حالم زیاد مساعد نیست

اینو گزاشتم اینجا باشه که یادم نره دربارش بنویسم

این وبلاگ داره همونی میشه که دلم میخواست

با خواننده های کم

جایی که من حرفامو بنویسم که سبک شم یا..............

یادم نره

گاهی تنهایی مثل یه موحبت میمونه اگه لمسش کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 23:53  توسط من  | 

222

امشب از آن شب هاست که عجیب بی قراری می کند دلم

اصلا توبگو چرا این دل طاقت نمی آورد مسافت نبودنت را ؟؟؟!!!

چرا فاصله که بیشتر می شود حجمش، دل ِ من این همه تنگ تر می شود ؟؟؟!!!

چقدر دل تنگم ..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:26  توسط من  | 

221

گاهی آدما تکون میخورن

گاهی یه اتفاقهایی برای آدما پیش میاد که آدما تکون نمیخورن و میفهمن خیلی هم آدم نیستن

دیگه پست دزدی بسه و امروز میخوام یه چیزی بنویسم

این خوبه مثل بچه ها زندگی کنیم و از چیزهای کوچیک و بزرگ لذت ببریم

از هر چیزی

اما نباید مثل بچه ها فکر کنیم

گاهی اشتباهات بچه گانه مجازاتهای بچه گانه ندارن

با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو او

چشماتو از من بر ندار

من با تو تصویر توام

یه روزهایی یه اتفاقاتی تو زندگیم میوفته که میگم

آره من دیگه زندگیم از فردا تغییر میکنه من دیگه اون بابک نیستم

اما فردا که از خواب پا میشم میبینم نه انگار خبری نیست

یا من دیگه برای تغییر دیگه دیر شدم یا باید یه چیزیو تو زندگیم عوض کنم تا عوض شم

الان تشنه اینم که گوشیمو بر دارمو یه زنگ بزنم اما شاید قبلش واجب باشه یه زنگ به خودم بزنم

شاید این دفعه در دسترس باشم

شایدم معجزه وجود داشته باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:14  توسط من  | 

220

ازتو متنفرم جوجه
بسکه دلت می خواهد جوجه اردک زشتی باشی که آخرش قو بشوی،
بسکه دلت می خواهد خوب و مظلوم باشی
بسکه عرضه نداری بگویی دلت چه می خواهد
بسکه احمقانه جیک جیک می کنی و دنبال بقیه می دوی
بسکه خنگی
ازتو متنفرم جوجه
بسکه راحت له می شی و عاشق لاشه ی خودت هستی
بسکه زود می میری
ازتو متنفرم
نه فقط از تو
از همه ی آنهایی که عاقلانه ترین انتخابند
از همه آنهایی که جسارت آزار دادن ندارند
از همه آنهایی که خوبند
از همه آنهایی که برای اثبات خوب بودن روی خواسته هایشان خط می کشند
از همه آنهایی که عقده چیزهای نداشته را به بکارت مریم مقدس وصل می کنند
از همه آنهایی که جرات خداحافظی ندارند
از همه آنها که با خاطرات مرده شان زندگی می کنند
از همه آنهایی که شبیه خودشان نیستند
از همه آنهایی که هر روز دنبال راه تازه ای برای اثبات خودشان می گردند
از همه آنها که مهربانی را جزوی از روح نداشته شان فرض می کنند
از همه آنهایی که مرتب می نویسند که حضورشان آزار دهنده است
از همه آنهایی که هراس و ترس را باور ندارند
از همه آنهایی که خود را علت تمام اشک ها و لبخندها می دانند
از همه آنهایی که فکر می کنند آدمند ولی هیچ گهی نیستند
از همه آنهایی که وقتی حرصشان درمی آید عرضه فحش دادن ندارند
از همه آنهایی که هیچ وقت از هیچ کس متنفر نبوده اند
از همه بزرگواران، عقب نشینی کنندگان، فرشته ها، عاقل ها، خوبها
پی نوشت. اینها رو اینجا نوشتم چون به مازوخیست بودن آدمها ایمان دارم
این پست راجب سیگار بود و به نظر خودم بهترین پستم بود
به طرز فجیحی پاک شد
1 ساعت براش وقت گزاشته بودم
کتی مسته و من دارم به حالش قبطه میخورم
نمودونم با اینکه مشروب دارم چرا نمیخورم
پر احساسم مثل کودکی جاتون خالی
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:12  توسط من  | 

219

دیروز پنجره ای را گشودم ...
در صدای پنجره چکاوکی نقاشی شده بود
چکاوکی که تمام واژه های دل تنگی مرا دوباره می سرود
وای اگر نگاه پنجره فردا خالی از صدای چکاوک باشد...
.
.
.
نگاه پنجره خالی از صدای چکاوک شد.
ولی هنوز در دور دست ها برایم آواز می خواند...
بخوان
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:3  توسط من  | 

218 یک فصل گذشت

و شاید فصلی دیگر ...

تو را دوباره بخوانم

امیدوار باش

داستان عشق من !...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:28  توسط من  | 

217

خیلی وقت بود دنبال این عکس میگشتم

ببینین دروغ رو در زمینه چه بلایایی قرار داده

 بلایایی که در قدیم  قدرت تخریبشون هزاران برابر امروز بود

دروغ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:15  توسط من  | 

216 کجاست این شکوه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:8  توسط من  | 

215

این پست رو فقط برای این مینویسم تا این عکس گندهه از وبلاگم بره بیرون(پست ۱۸۵) و وبلاگم به حالت عادی برگرده(این پیونداش دوباره بیاد بالا)

پ ن ۱ کی میدونه چجوری میشه یه عکس تو اینترنت رو که میخوای بزاری تو وبت کوچیک کرد

پ ن ۲ من امروز تا الان(شاید تا آخر شب بیشترم بشه)۲۵ تا پست نوشتم

نه به اینکه 1 ماه آپ نمیکنم نه به وقتی که رو دورم میترکونم

پدرم راست میگه ایرانیا(بلا نسبت شما) تو کاراشون تعادل ندارن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:41  توسط من  | 

214

خسرو شکیبایی مرد

منم فوتشو تو پست ۱۹۱ تسلیت گفتم

تا اینجاش درست

زنگ زدم دوستم

میگه ناراحتم

میگم برای چی

میگه خسرو شکیبایی رفت

.

.

.

یادم نیست چی شد خواستم دلداریش بدم یا چیز دیگه

گفتم خب مرد که مرد خودتو چرا ناراحت میکنی

میگه خفه شو

میگم این چه طرز حرف زدنه

به خاطر یه مرد معتاد زن باز داری با من این طوری حرف میزنی؟

میدونم پشت سر مرده حرف زدن کار درستی نیست اما به نظر من با زنده هایی که برای شما احترام قائلن درست حرف زدن کار پسندیده تریه

چرا همه برای ما این قدر مهمن به جز دوستامون؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:29  توسط من  | 

213

دوستم زنگ زده بود حالمو بپرسه

چون میدونستم سلام گرگ بی طمع نیست امروز رفتم پیشش

گفت میخوای بیای باهام شریک شی؟

یه مغازه بزرگ نبش یه اتوبان و یه خیابون اصلی تو شرق تهران داره

۲۰ متری مغازشم یه ایستگاه متروئه

گفتم خوب چه جوری با من کنار میای

گفت مغازه ۵ تا هزینه داره

۱ مالیات و عوارض

۲ هزینه های جاری (آب و برق شاگرد)

۳ جنسای مغازه

۴ اجاره مغازه

۵ بیمه

گفت هر کی بیمه خودشو میده و مابقی هزینه ها هم نصف میشه

دیدم منصفانس

گفتم شبی چقدر فروش میکنی

گفت ۷۰۰ ۸۰۰ تومن حساب کردم شد روزی ۱۵۰ تومن سود

ماهش کرد۰۰۰/۵۰۰/۴ تومن

۰۰۰/۵۰۰/۳ اجاره مغازرو کم کردیم شد ماهی ۰۰۰/۰۰۰/۱ سود خالص

۰۰۰/۳۰۰ پول شاگرد ۰۰۰/۲۰۰ مالیات و ۰۰۰/۲۰۰ هزینه آب و برق رو کم کردم شد۰۰۰/۳۰۰ تومن

دیدم ۰۰۰/۰۰۰/۱۵ میلیون بزارم وسط ماهی۰۰۰/۱۵۰ تومن برام میندازه

یه نیگا بهش کردم که داشت مثل بز نیگام میکرد

موندم چی بهش بگم

سرمو انداختم از مغازه اومدم بیرون

فکر کنم جدیدآ رو پیشونیم نوشه احمق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:22  توسط من  | 

212

دانستم که بسیاری از من بیشتر می دانند.

دانستم که بسیاری متفاوت اند از من اما بسیار جذابند.

دانستم که باید بیشتر بدانم...بسیار بیشتر.

دانستم که باید تحمل بیشتری داشته باشم برای مقابله با آرای مخالف.

شیفتهء دنیا شدم! دنیایی که زشتیهایش را گرچه بیشتر دیدم اما زیباییهایش را بیشتر درک کردم.  

گاهی گریستم از شادی و گاهی به تلخی گریه سر دادم.

گاهی فریاد زدم...از ترس، از خشم و از شوق!

گاهی نفسم بند آمد از کمال شگفت زدگی و سپس به وجد آمدم از دانستن.

گاهی خندیدم...خنده سر دادم از شوق و گاهی نیز به تلخی خندیدم از روزگار.

بسیاری را خوشحال کردم و بسیاری را از خود رنجاندم.

امید را در خود رشد دادم.

... و حال می گویم که خوشبختم...چرا که امیدوارم.

 

بسیاری اوقات تلاشم برای این بوده است که نخست خود را و سپس دیگران را تلنگری بزنم تا شاید بیشتر بیاندیشیم.

... و هنوز معتقدم به این جملهء کانت درپاسخ به این پرسش که روشنگری چیست:

"روشنگری خروج انسان از خامی خودخواستهء خویش است.

"این خامی به واقع نداشتن سرمایه ای است برای اینکه [افسار] زندگانی خویش را خود به دست گیریم.

جرأت داشته باشید که خود برای خود تصمیم بگیرید.

خود برای خود بیاندیشید و پرسش کنید! بگویید نه....شک کنید به همه چیز. به همه چیز... و همواره پرسشگر باشید... در همه چیز!

تقلید نکنید! عیار هرچیزی را با خردتان بسنجید و زود هم به دنبال پاسخ نباشید!

مولوی چه زیبا گفت:

"خلق را تقلیدشان بر باد داد............ای دوصد لعنت بر این تقلید باد!

 

کامران مهاجر (22.4.1387)

http://www.kmohajer82.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:23  توسط من  | 

211 کشف حجاب

در خیابان که راه می رویم...
یاد رضاشاه می افتیم...
که...
چه مرارت ها کشید برای...
.
.
.
.
.
کشف حجاب !

پ . ن : تا کور شود هر آنکه نتوان دید این دولت و مملکت و ...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:8  توسط من  | 

210

خانومها با گوشهایشان عاشق می شوند و مردها با چشم هایشان.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:3  توسط من  | 

209

بهترين و زيباترين چيزها در دنيا قابل ديدن و لمس کردن نيستند.

بايد آنها را با قلبتان احساس کنيد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:3  توسط من  | 

208

 

مهم نيست در عشق به وصال برسي,

مهم اين است که لياقت تجربه کردن

 يک عشق پاک را داشته باشي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:2  توسط من  | 

207

مرا دوست بدار،

اندک ولي طولاني .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:0  توسط من  | 

206

عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:0  توسط من  |