دارم به روزی که مادرم مرد فکر میکنم
۲۲/۱/۸۵
صبح بود و من خواب بودم
تلفن زنگ زد
با بی حوصلگی بلند شدم و جواب دادم
یکی از پشت خط گفت: منزل آقای تهرانچی
گفتم اینجا منزل آقای مجیدیه تهرانچی مادرمه بفرمایید
گفت از بیمارستان لبافی نژاد تماس میگیره و ما باید زودتر بریم اونجا و شناسنامه مادرمم ببریم
من احمق به همه چیز فکر کردم بجز اونی که باید فکر میکردم
گفتم شاید شناسنامه رو برای یه کار اداری یا یه جور دارو خاص میخواد برای بیمه
گفتم چرا شناسنامه
چند لحظه مکث کرد و گفت
آخه مادرتون مرده
اونروز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم
لباس سیاهمو پوشیدم و بهار و بیدار کردم تا بریم بیمارستان
پدرم دیالیز بود
بهار تازه ۲-۳ ساعت بود از پیش مامان اومده بود
سرم داد زد لباس سیاتو نپوش از در رفتیم بیرون
مثل اینکه بدون اینکه من چیزی بگم خودش فهمید
تو تاکسی از آقایی که روزنامه دستش بود پرسیدم که امروز چندمه که بدونم مادرم چه روزی مرده
جلد روزنامه همشهریو که بالاش قرمز بود نگاه کرد و گفت ۲ شنبه ۲۲وم...........
چیزی که میخوام بگم اینه که من اونروز تا توی بیمارستان که بهار ماجرا رو از زبون پرستار شنید و زد زیر گریه گریه نکردم
حتی وقتی خبرو شنیدم ناراحتم نشدم
گاهی فکر میکنم که شاید من توی شوک بودم اما نبودم
حتی الان میبینم من از سر ترحم یا دلتنگی برای مادرم گریه میکنم
ما هیچوقت یه خونواده نرمال نبودیم و منم متمایز از بقیه
گاهی میشینم فکر میکنم میبینم من بعد از مرگ اون شادتر و خوشبخت تر شدم
یاد اون داستان جبران خلیل جبران میافتم که نقل یه مادر و دختری بود که تو خواب راه میرفتن
یه روز تو خواب به هم میرسن مادر به دختر میگه من تمام جونیم و زندگیم رو به پای تو ریختم و تو زندگی منو نابود کردی من ازت متنفرم و دختر میگه سایه تو تو کل زندگی من افتاده و نمیزاری من کاریو که میخوام بکنم و هی به من دستور میدی من ازت متنفرم
یکهو هر دو بیدار میشن و همدیگرو میبینن و مادر میگه آه دختر خوبم تو اینجایی خوشحالم که میبینمت و دختر میگه آه مادر تو اینجایی دوست دارم
حکایت دوست داشتن ما آدما هم تو زندگی گاهی اینه
دوست داشتن برای منافع شخصی عاشق شدن از سر خودخواهی
خوب بودن فقط یه توهمه
ما خوبیم چون یا نمیتونیم بد باشیم یا خوب بودن منافع مارو تامین میکنه
بعد اینقدر این بازیو تکرار میکنیم تا اینکه یه روز یادمون میره چرا خوب یا بد بودیم و اونروز فقط دیگه زنده بودنو بازی میکنیم
امروز صبح بعد از یک هفته سخت وقتی که صابون یه جمعه آروم و خوب رو به دلم زده بودم با پدرم دعوام شد
ریده شد تو کل جمعم اینقدر حالم بد شد که از صبح تا حالاخوابم
دارم فکر میکنم شبا دیرتر بیام خونه و بیشتر کار کنم تا کمتر ببینمش
شاید اگه جمعه ها هم کار کنم بهتر باشه
شایدم دارم به این فکر میکنم که من الان خوشبخت ترم یا بعد از مرگ پدرم